فصل زندگی

روزی فراموش خواهیم کرد که چه صدمه ای دیده ایم

چرا گریه کردیه ایم و چه کسی باعث آن شد

سر انجام متوجه خواهیم شد

رمز آزاد بودن, انتقام نیست بلکه

این است که بگذاریم همه چیز به شیوه خود

ودر زمان خود معلوم گردد

در نهایت آنچه مهم است؛ نه فصل اول بلکه

فصل آخر زندگیمان است که نشان میدهد مسیر را چگونه پیموده ایم.

پس همواره بخندید

ببخشید

اعتقاد داشته و عشق بورزید.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٤:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]

جمعه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

این جمعه از آن جمعه هاییست

 

که میخواهم هر چه عاشقی را دور کنم

 

 

بدون فکر؛ آرام باشم

 

 

این جمعه نبودنت را بردار؛ بگار نفسی آسوده بکشم

 

 

با فکر اینکه؛ هیچگاه تو را ندیدم

 

 

ساعتی آسوده بخابم...

 

 

عزیزی داری؟

 

 

جان عزیزت نبودنت را بردار و ببر........



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]

 

آدما خیلی بی انصافن


یهو میان تو زندگیت درست وقتی که دوست نداشتی حتی خودتم تو

زندگیت باشی


میان

از عشق حرف میزنن


از دوست داشتن


از آخر دنیا؛ از نفسهاشون که بسته به نفسته


کم کم باور میکنی


روزاتون خوب میگذره؛ اونقدر که هر شب که میخوایید بخوابید


میترسید از اینکه نکنه خواب باشه


خاطره میسازید با هم


تو خیایون؛ تو کافه؛ رستورا؛ تو تراس خونتون


تو هر جایی که فکرشو بکنید ..


با هم آهنگ گوش میدید


فیلم میبینید، میخندید...


کم کم زندگیتون پر میشه از حضورش


معرفیش میکنید به دوستاتون


مادرتون


پدرتون...


با هم شروع میکنید به ساختن آینده


دلتون از داشتنش خوشه؛ پشتتون به بودنش گرم..


یه روز صبح که از خواب بیدار میشید


گوشیتونو بر میدارید


قبل از اینکه دستتون بره سمت گزینه کال؛ یه پیام ازش میبینید


همونجور که یهو ؛بی اینکه شما بخواید اومد و با اصرار موند


همونجور یهو و با اصرار از پیشتون میره


و شما رو تنها میذاره ..


با آینده؛پارک و بوتیک و خانواده تون ، دوستاتون و کافه و خیابونای لعنتی

این شهر

یه مشت عکس دونفره ..


بیایین اینقدر بی انصاف نباشیم


بیایین اگه یکیو نمیخوایم، اگه هنوز قبلیو یادمون نرفته


اگه موندی نیستیم


حرف از موندن نزنیم...



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۳:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]

تقصیر ما نیست

جناب تقصیر ما نیست

با شما که حرف میزنیم قند در دلمان آب میشود..

دستانمان میلرزد؛ پلک هایمان میپرد و پاهایمان راه نمیرود

اصلا دوست داریم یک گوشه بنشینیم و فقط به شما فکر کنیم

تا الان قسمت نشده در کافه بنشینیم و مثل این

آدم با کلاس ها قهوه سفارش بد هیم و خیره بشویم

به پنجره و چشم انتظارتان باشیم

بعد چشممان بیفتد به در کافه و شما را ببینیم که

یک شاخه رز قرمز در دست دارید و از دور به ما لبخند میزنید

چند روزیست که مطمئنیم عاشق شده ایم

میخ میشویم به یک نقطه و هی صورتتان را مروز میکنیم

از اخم هایتان تا لبخند هایتان

البته اخم که بلد نیستید شما

خودتان خوب میدانید لبخند چقدر جذابتان میکند

قدم به قدم لبخند میزنید و دل ما را آب میکنید

چند روزیست از خواب که بلند میشویم اول از همه

اینترنت مان را وصل کرده و پست های اینستاگرام و عکس های

پروفایل تلگرامتان را چک میکنیم ...

راستش را بخواهید ما بدجور در کفتان مانده ایم

همش دوست داریم به ما اهمیت بدهید

پیغام بدهید، حالمان را بپرسید ...به ما فکر کنید

بیرون هم که میرویم در خیابان اگر دختر و پسر رومانتیکی ببینیم

همش خودمان را میگذاریم جای آنها و شما را در کنارمان تصور

میکنیم که در حال قدم زدنیم و شما مدام سر به سرمان میگذارید

و ما دستهایمان را محکم تر دور بازوان تان حلقه میکنیم

مگر به این ها عاشق شدن نمیگویند؟

ما دل باختیم ...

به نگاه مهربانتان ، لبان خندانتان

به عقایدتان...ما بدجور دل باختیم.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سولماز چرائی ]

بخشیدمت

بخشیدمت ..

 

 

همان روزی که تنهایم گذاشتی

 

 

همان روزی که فهمیدم دیگر خسته ای ...

 

 

همان لحظه ای که گفتی میخواهی بروی

 

 

بخشیدمت

 

 

اما " دلم " را هرگز نمیبخشم

 

 

که اینگونه به کسی وابسته شد که هیچ گاه

 

 

دوستش نداشت...

 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]

رفتن درد ندارد

اشتباه نکنید

رفتن که درد ندارد

خاطرات را بر میداری و میروی و تصمیم میگیری

یک نفر که همه زندگیت بود، دیگر هیچ چیز از زندگیت نباشد

در دنیایت نباشد ..

ماندن است که درد دارد

چمدان میبندی، پر از خاطره

ولی دل رفتن نداری ..

هر روز صبح، چشم که باز میکنی

اولین چیزی که میبینی چمدان است

و حقایق یکی یکی مثل پتک فرو می آید روی مغزت

رفتن که درد ندارد ..

یک بار است ، مثل مرگ

میمیری و تمام.

ماندن است که درد دارد

اعدام میشوی، هر روز صبح

بعد از آنکه نبضت را گرفتند و مطمئن شدند که جان دادی

بلند فریاد میزنند

احیایش کنید..

رفتن که درد ندارد

ماندن است که درد دارد

مردن و زنده شدن است که درد دارد

نمیرویم

از ترس دردی که بهمان تلقین شده

میمانیم و دردی هزار برابر مرگ آورتر

درد تحمیل شدن

درد نخواستن

درد دوست داشته نشدن

درد عشق یک طرفه

درد چشمان بی ذوق را

تحمل میکنیم و دم نمیزنیم

تا مبادا ، رفتن بکشتمان......



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سولماز چرائی ]

بعضی روز ها

بعضی روز ها حال آدم یک جور عجیب خوب است

خوب که میگویم

نه اینکه مشکل نباشدها، نه

خوب یعنی خدا دستت را میگیرد، مقابل غم ها..

میگوید " امروز بنده ام باید خوشحال باشد،سراغش نیایید"

و تو هی ذوق میکنی

از خوشی های کوچک زندگی ات

از اتفاقاتی که انتطارش را نداری و میشود

گفتم انتظار، یادم آمد

هر روزی که بی انتظار و بدون توقع و شکر گزار چشم گشودم

حالم خوب بود

خوب که می گویم

نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها، نه

خوب یعنی خدا را راس آرزوهایم قرار دادم

و همه چیز را به او سپردم

و امروز حال من خوب است...

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]

خدا

خدایا

دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کنم

و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را

من..چیزی شبیه زندگی کردن را فراموش کرده ام

می خواهم

خط خطی کنم

تمام آن روز هایی که دلم را شکست

دلم می خواهد

اگر معلم گفت: در دفتر نقاشیتان هر چه میخواهید بکشید

این بار ..تنها و تنها

نردبانی بکشم به سوی تو خدای من......



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سولماز چرائی ]